نامه سرگشاده به جناب آقای دکتر محمد هادی
صادقی
سلام جناب آقای دکتر؛
ببخشید اگر ساده مینویسم. سوادم کم است. امروز صبح که از خواب بیدار شدم، یک دفعه دلم گرفت. بیاد تمامی دوستانی افتادم که با شروع ترم جدید آنها را نخواهم دید. بیاد خانواده های دانشجوهایی افتادم که با هزار امید و آرزو فرزندانشان را فرستاده بودند که درس بخوانند ولی حالا دست از پا درازتر برخواهند گشت. بیاد مادر یکی از دانشجویان افتادم که چند روز پیش جلو ساختمان معاونت دیده بودمش. زنی جنوبی، قد بلند با چهره ای سوخته و پر از چروک. چادر عربی به تن داشت. با ورودش به دانشگاه حس میکردم هوای دانشگاه بهتر شده بود. من کلاس چهره خوانی نرفته ام اما چهره او آنقدر داد میکشید که من توانستم چیزهایی از آن بشنوم.
دکتر، توانستم بشنوم و شاید همه میتوانستند بشنوند صدای دردها و رنجهایی که کشیده بود. صدای بمب ها وخمپاره های زمان جنگ بر آسمان شهرشان را توانستم بشنوم، گوش کن تو هم میتوانی...
صدای داد و فریاد مردم و جیغ کودکان و زنان را به هنگام بمباران توانستم بشنوم. گوش کن، خوب گوش کن...
صدای فقر و بیعدالتی را، صدای مرد مهربان جنوبی را که حالا به جای گل وشیرینی با کوله باری از غصه به خانه میاید...
صدای ناله، صدای فقر، صدای دخترکان جنوبی که در مدرسه هایی ویران درس میخوانند...
صدای چوپانان جنوبی را، پایشان اتفاقی روی مینهای دوران جنگ میرفت...
خوب گوش کردم شاید صدای شادی و هلهله هم بشنوم، نشنیدم. تو هم گوش کن دکتر...
دکتر؛ صورتش مثل زمینی بود که تاراجگران تمام نفتهایش را به تاراج بره بودند، ترک برداشته بود، آنقدر در صفوف مختلف تظاهرات، کوپن، شیر، گوشت، برنج، حق و ... ایستاده بود که پاهایش مثل پاهای مردان جنوبی زمخت شده بود. راستی دکتر، سری هم به خانه اش زدم. خانه ای محقر. مبلمان نداشت. درست مثل خانه خودت. فرزندانش که تنها امیدهایش بودند و "نور چشم"، آنها را صدا میکرد، هر شب دور سفره ای که نفت بر سر آن نبود، اما نان بود مینشستند؛
در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست
یک دفعه حس کردم دلش میخواهد حرف بزند. جلو رفتم و گوش دادم. از خاطرات دوران شاه و بدبختیهای مردم جنوب میگفت.
گریه میکردم.
از دردهای دوران مبارزاتشان برای انقلاب میگفت.
گریه میکردم.
رسید به اوایل انقلاب، گفتم نگو مادر، نگو، آن سالها تازه انقلاب ما پیروز شده بود. همه چیز به هم ریخته بود. داشتیم میساختیم.
گفت: " باشه پسرم"
به جنگ رسید. گفتم نگو مادر. جنگ بود دیگر. حلوا که تقسیم نمیکردند.
گفت: "باشه پسرم".
خجالت کشیدم.
به دوران سازندگی رسید. از دولت اصلاحات گفت. می گفت و می گفت، و من خجالت میکشیدم و گریه میکردم.
از ایستادن در صف کپسول گاز در شهری که منبع گاز می گفت. از قیمت برنج و قند و چای و گوشت گرفته تا نداشتن سبزی پلو ماهی سر سفره عید، همه رو گفت. از بچه هایی که تو شهرشون آب میفروختن گفت. از فقر و فحشا تو شهرشون گفت. مدام بین حرفاش میپرسید: " اینا حقمونه پسرم" و من سرمو پایین می انداختم.
دکتر، هر چقدر دنبال حرفی از شادی گشتم نشنیدم، خوب گوش کن شاید بشنوی. یادم آمد از قبولی پسرش تو دانشگاه دولتی خوشحال بود. جز این، مدام از غم می گفت. رسید به دولت صداقت و عدالت و مهرورزی. لحنش انگار غم انگیزتر شد... بگذریم دکتر، نمیخواهم صحبتهای دوستانه ام با شما سیاسی بشود.
خلاصه گفت و گفت، تا رسید به شما، آره خودتان، دکتر محمد هادی صادقی رییس دانشگاه شیراز، جایی که پسرش داشت درس می خواند؛ می گفت:
"دکتر بدبختیهای انقلاب رو تقسیم نکردید، آوارگی های جنگ رو قسمت نکردید، همش مال ما شد. شادی رو که تقسیم میکردید سهم ما از همه کمتر شد، لااقل بذارید پسرم، نور چشمم درس بخونه. آخه دکتر، مگه پسر من چیکار کرده. دکتر، تو رو خدا، التماس میکنم پسرم رو اخراج نکنید. تعلیقش نکنید. من نمیدونم تعلیق چیه فقط میدونم بده. قول میدم، قول میدم زبونش رو از حلقومش بکشم بیرون. ببخشید دکتر. التماس میکنم. همه ما رو ببخشید. پسرم،خودم، دخترم، پدرم، مادرم، همه ما مردم عامی و بیسواد رو ببخشید. پسرم اشتباه کرده. اخراج نکنید. تعلیق نزنید.التماس میکنم دکتر. خواهش..."
دکتر؛ التماسهای این مادررا که شنیدم، دلم گرفت فکر کردم نامه ای بنویسم تا کمی خالی شوم. دلم گرفته بود فقط.
سعید خسروآبادی
دانشجوی کارشناسی ارشد جمعیت شناسی
مورخ 9 بهمن ماه 1387