تبليغاتX
اعتراض عليه سركوب

فیلم اعتراض اسماعیل جلیلوند در جلسه سخنرانی قاسم روانبخش

نوشته شده توسط معترض در یکشنبه بیستم بهمن 1387 |

نامه سرگشاده به جناب آقای دکتر محمد هادی

صادقی

سلام جناب آقای دکتر؛

ببخشید اگر ساده مینویسم. سوادم کم است. امروز صبح که از خواب بیدار شدم، یک دفعه دلم گرفت. بیاد تمامی دوستانی افتادم که با شروع ترم جدید آنها را نخواهم دید. بیاد خانواده های دانشجوهایی افتادم که با هزار امید و آرزو فرزندانشان را فرستاده بودند که درس بخوانند ولی حالا دست از پا درازتر برخواهند گشت. بیاد مادر یکی از دانشجویان افتادم که چند روز پیش جلو ساختمان معاونت دیده بودمش. زنی جنوبی، قد بلند با چهره ای سوخته و پر از چروک. چادر عربی به تن داشت. با ورودش به دانشگاه حس میکردم هوای دانشگاه بهتر شده بود. من کلاس چهره خوانی نرفته ام اما چهره او آنقدر داد میکشید که من توانستم چیزهایی از آن بشنوم.

دکتر، توانستم بشنوم و شاید همه میتوانستند بشنوند صدای دردها و رنجهایی که کشیده بود. صدای بمب ها وخمپاره های زمان جنگ بر آسمان شهرشان را توانستم بشنوم، گوش کن تو هم میتوانی...

صدای داد و فریاد مردم و جیغ کودکان و زنان را به هنگام بمباران توانستم بشنوم. گوش کن، خوب گوش کن...

صدای فقر و بیعدالتی را، صدای مرد مهربان جنوبی را که حالا به جای گل وشیرینی با کوله باری از غصه به خانه میاید...

صدای ناله، صدای فقر، صدای دخترکان جنوبی که در مدرسه هایی ویران درس میخوانند...

صدای چوپانان جنوبی را، پایشان اتفاقی روی مینهای دوران جنگ میرفت...

خوب گوش کردم شاید صدای شادی و هلهله هم بشنوم، نشنیدم. تو هم گوش کن دکتر...

دکتر؛ صورتش مثل زمینی بود که تاراجگران تمام نفتهایش را به تاراج بره بودند، ترک برداشته بود، آنقدر در صفوف مختلف تظاهرات، کوپن، شیر، گوشت، برنج، حق و ... ایستاده بود که پاهایش مثل پاهای مردان جنوبی زمخت شده بود. راستی دکتر، سری هم به خانه اش زدم. خانه ای محقر. مبلمان نداشت. درست مثل خانه خودت. فرزندانش که تنها امیدهایش بودند و "نور چشم"، آنها را صدا میکرد، هر شب دور سفره ای که نفت بر سر آن نبود، اما نان بود مینشستند؛

در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست

یک دفعه حس کردم دلش میخواهد حرف بزند. جلو رفتم و گوش دادم. از خاطرات دوران شاه و بدبختیهای مردم جنوب میگفت.

گریه میکردم.

از دردهای دوران مبارزاتشان برای انقلاب میگفت.

گریه میکردم.

رسید به اوایل انقلاب، گفتم نگو مادر، نگو، آن سالها تازه انقلاب ما پیروز شده بود. همه چیز به هم ریخته بود. داشتیم میساختیم.

گفت: " باشه پسرم"

به جنگ رسید. گفتم نگو مادر. جنگ بود دیگر. حلوا که تقسیم نمیکردند.

گفت: "باشه پسرم".

خجالت کشیدم.

به دوران سازندگی رسید. از دولت اصلاحات گفت. می گفت و می گفت، و من خجالت میکشیدم و گریه میکردم.

از ایستادن در صف کپسول گاز در شهری که منبع گاز می گفت. از قیمت برنج و قند و چای و گوشت گرفته تا نداشتن سبزی پلو ماهی سر سفره عید، همه رو گفت. از بچه هایی که تو شهرشون آب میفروختن گفت. از فقر و فحشا تو شهرشون گفت. مدام بین حرفاش میپرسید: " اینا حقمونه پسرم" و من سرمو پایین می انداختم.

دکتر، هر چقدر دنبال حرفی از شادی گشتم نشنیدم، خوب گوش کن شاید بشنوی. یادم آمد از قبولی پسرش تو دانشگاه دولتی خوشحال بود. جز این، مدام از غم می گفت. رسید به دولت صداقت و عدالت و مهرورزی. لحنش انگار غم انگیزتر شد... بگذریم دکتر، نمیخواهم صحبتهای دوستانه ام با شما سیاسی بشود.

خلاصه گفت و گفت، تا رسید به شما، آره خودتان، دکتر محمد هادی صادقی رییس دانشگاه شیراز، جایی که پسرش داشت درس می خواند؛ می گفت:

"دکتر بدبختیهای انقلاب رو تقسیم نکردید، آوارگی های جنگ رو قسمت نکردید، همش مال ما شد. شادی رو که تقسیم میکردید سهم ما از همه کمتر شد، لااقل بذارید پسرم، نور چشمم درس بخونه. آخه دکتر، مگه پسر من  چیکار کرده. دکتر، تو رو خدا، التماس میکنم پسرم رو اخراج نکنید. تعلیقش نکنید. من نمیدونم تعلیق چیه فقط میدونم بده. قول میدم، قول میدم زبونش رو از حلقومش بکشم بیرون. ببخشید دکتر. التماس میکنم. همه ما رو ببخشید. پسرم،خودم، دخترم، پدرم، مادرم، همه ما مردم عامی و بیسواد رو ببخشید. پسرم اشتباه کرده. اخراج نکنید. تعلیق نزنید.التماس میکنم دکتر. خواهش..."

دکتر؛ التماسهای این مادررا که شنیدم، دلم گرفت فکر کردم نامه ای بنویسم تا کمی خالی شوم. دلم گرفته بود فقط.

سعید خسروآبادی

 دانشجوی کارشناسی ارشد جمعیت شناسی

مورخ  9 بهمن ماه 1387

نوشته شده توسط معترض در یکشنبه بیستم بهمن 1387 |

 

يونس مير حسيني دانشجوي بازداشت شده دانشگاه شيراز اعتصاب غذاي نامحدود خود را آغاز كرد

یونس میر حسینی دانشجوی رشته حقوق دانشگاه شیراز در عصر روز 5 شنبه با هجوم نیرو های امنیتی به منزلش در مقابل همسرش دستگير شده و سپس بازداشت شد.

نیروهای امنیتی در روز قبل از آن (4 شنبه) نیز به منزل وی یورش بردند ولی به دلیل عدم حضور وی نتوانستند وی را دستگیر کنند. اما اقدام به ضبط اموال شخصی وی از جمله کامپیوتر ، کتاب و یادداشت های شخصی وی نمودند.همچنین در همین روز نیرو های وزارت اطلاعات به خانه اسماعیل جلیلوند نیز حمله و وی را بازداشت کردند.از نکات تاسف برانگیز در حین بازداشت اسماعیل جلیلوند ضبط گردنبند همسر وی می باشد.

پس از گذشت 3 روز از بازداشت غيرقانوني يونس ميرحسيني، تا كنون خانواده اش اطلاع دقيقي از وضعيت وي ندارند.

يونس ميرحسيني قبل ازدستگيري خود اعلام كرده بود كه 72 ساعت بعد از بازداشت در صورت ادامه بازداشتش اعتصاب غذا خواهد نمود و تا رسيدن به خواسته هاي خود شامل "آزادي خودش ، آزادي اسماعيل جليلوند و لغو كليه پرونده هاي قضايي و انضباطي دانشجويان دانشگاه شيراز" به اعتصاب غذا ادامه خواهد داد.

گفتني است كه وي از بيماري كوليت (زخم روده ي بزرگ) رنج مي برد و اعتصاب غذا مي تواند براي سلامتي وي فوق العاده خطرناك باشد.

 لازم به ذكر است كه بازداشت يونس ميرحسيني و اسماعيل جليلوند در پي احضار 14 دانشجوي ديگر دانشگاه شيراز به اداره ي اطلاعات صورت گرفته است. اداره ي اطلاعات مانع ملاقاتي شد كه از سوي قاضي پرونده  به همسر اسماعيل جليلوند داده شده بود. هر چند قاضي پرونده  اظهار نمود وي  روز 2 شنبه با قرار كفالت آزاد خواهد شد.   اما برخلاف ساير دانشجويان براي يونس مير حسيني از سوي دايره ي اجراي احكام دادگاه انقلاب قرار بازداشت صادر شده است.

سال گذشته نيز يونس ميرحسيني در پي دستگيري گسترده ي دانشجويان به مدت 14 روز بازداشت  و به 3 سال حبس تعليقي محكوم گرديد. ضمنا اسماعيل جليلوند نيز در پي بازادشت يونس ميرحسيني به همراه 3 نفر ديگر از دانشجويان به مدت 1 روز در اداره ي اطلاعات شيراز تحت بازجويي قرار گرفته و متعاقبا از سوي كميته ي انضباطي دانشگاه شيراز به 2 ترم محروميت از تحصيل به صورت معلق محكوم شده بود.

ضمناً بيانه ي آغاز اعتصاب غذاي يونس ميرحسيني توسط همسرش منتشر شده است. 

 ymirhoseini.jpg

بیانیه ی آغاز به اعتصاب غذای یونس میرحسینی در بازداشتگاه اداره ی اطلاعات شهرستان شیراز

 

دیر زمانی است که در وحشت و تاریکی به سر می بریم. زنجیر استبداد هر روز بر تن روشنفکران و دگراندیشان فشرده تر می شود.

تا کی ببینیم کودک 7 ساله مان کودکی اش را به آدامسی می فروشد و زن شریفمان تنش را به بهای زنده ماندن، تا کی ببینیم و تاب بیاوریم دانشجویانمان به جای کلاسهای درس روانه زندانها می شوند، کارگرانمان در ازای اندک دستمزد کار خویش ناسزا و توهین دریافت می کنند، اقلیت ها برای رسیدن به جایگاهی مناسب و درخورشان، به بند کشیده می شوند، اساتید دانشگاه را هر روز بیشتر زیر تیغ سانسور برده و در نهایت حذف می کنند و روشنفکران را به جرم انتقاد از وضع موجود خفه می کنند، تا کی...

کافی نبود خون این همه آزاد مردان و زنانی که عطش دیو سهمگین استبداد را سیراب کند؟ آیا تا کجا توان مان است که هر روز در برابر تحقیر و ذلتی که مستبدان در لباسی به ظاهر وزین و آراسته بر ما آزادگان این سرزمین روا می دارند، گردن خم کنیم؟ از آنجا که ظلم و فساد دستگاه حاکم و حاکمیتِ خفقان در دانشگاه و اجتماع روشنفکران، سرکوب کارگران، حذف و تحقیر زنان و سانسور افکار آزادی خواهان و... بیش از پیش به امری عادی و روزمره در نظام جمهوری اسلامی بدل شده ، شاید لازم است نگاهی دوباره و عمیقتر از گذشته به وضع کنونی ایران بیندازیم و این بار با نگاهی نقاد و شکاک، تا عمق فاجعه را دریابیم، شاید از این مردابی که تا حلقوم در آن گرفتار آمده ایم ، آگاه گردیم و به خود آییم. جنبش های دانشجویی و زنان و معلمان و کارگران این حقیقت را در یافته اند و بپا خاسته اند؛ اکنون روشنفکران جامعه نیز باید به میان مردم بیایند و آنان را از آنچه بر سرشان می رود آگاه سازند.

درحالی نظام جمهوری اسلامی دست به خفه کردن هر صدای مخالف هرچند کوچک می زند که نابسامانی های اجتماعی ، آمارهای فقر ، فحشا، اعتیاد ، طلاق، قتل، تجاوز، کودکان کار و... هر روز بیشتر و بیشتر می شود. اما گویا حاکمان فعلی، تنها راه بقا و نجات خویش را نه در بزرگداشت مردم و رفاه مادی و معنویشان و آزاد ساختن ایرانیان از بندهای جهالت، بلکه در سرکوب فراگیر و دسته جمعی هر خواسته و نقدی از جانب هر گروهی می دانند.

آزادی خوابی گشته که به یادی می ماند که ملت ایران این یاد را هم در جستجوی نانی، آرام آرام به فراموشی می سپارند و دینشان نیز که روزگارانی آنان را از ظلمت و گمراهی نجات می داد اکنون دست مایه ای گشته برای تزویر و نیرنگ مستبدان حاکم تا از آن دامی بسازند و افکار والای این ملت را اسیر سازند.

آیا اکنون چیز دیگری برای از دست دادن داریم؟ نه نان، نه آزادی و نه حتی اندک نور معنویت و آگاهی...

در این برزخ چه جای سؤال است که چرا حرکت؟ چرا مبارزه...؟ آیا باید بگذاریم درد بر درد افزوده شود تا در ننگ آن بمیریم؟

و اینک من به عنوان فرزند کوچک این ملت به مانند هزاران کاوه ای که در برابر ظلم ضحاک، خوی آزادگی را از یاد نبرده اند و انسان وار در برابر افعی  بدوشان عصیان کردند، با دستی خالی ولی با ایمانی راسخ به نان و آزادی و انسانیت به تمامی زحمتکشان ، کارگران، روشنفکران و زنان و اقلیت ها پیغام می دهم که هرگز، حتی اگر در بند دژخیمان اسیر باشم دست از مبارزه برای آزادی ایران  و ایرانی نخواهم شست. حال که در جامعه ای زندگی می کنیم که جان آدمی ارزشی برابر با کاه دارد و برای رسیدن به آزادی مجبور به گذشتن از حداقل حقوق انسانی خویش هستیم، اعلام می کنم برای رسیدن به آزادی، من نیز از حداقل حقوق خود گذشته و اعتصاب غذا را به عنوان آخرین راه مبارزه ی مدنی بر می گزینم.

 تا رسیدن به خواسته های زیر، به اعتصاب غذای خود پایان نخواهم داد:

1-  آزادی خویش و لغو پی گیری پرونده و امحای حکم قضایی اینجانب

2-  آزادی اسماعیل جلیلوند از بازداشتگاه و عدم پی گیری پرونده ی قضایی وی

3-  عدم پی گیری کلیه ی پرونده های قضایی دانشجویان دانشگاه شیراز و  لغو کلیه ی قرارهای صادره از سوی دادگاه انقلاب شیراز برای ایشان

4-  امحای کلیه ی احکام انضباطی صادره برای دانشجویان فعال سیاسی دانشگاه شیراز از سوی کمیته ی انضباطی و لغو پی گیری پرونده های در دست اقدام  

نوشته شده توسط معترض در یکشنبه بیستم بهمن 1387 |
 

 دستگیری یونس میرحسینی دانشجوی دانشگاه شیرازو افزایش فشار ها بر دانشجویان

امروز  عصر ساعت 3.5 عصر یونس میرحسینی دانشجوی رشته حقوق  و از فعالین دانشجویی دانشگاه شیراز  در حالی که قصد ورود به منزلش را داشت بصورت وحشیانه ای  با ضرب و شتم دستگیر شد.وی در حالی که قصد داشت وارد منزلش بشود با تعدادی از مامورین لباس شخصی  و مسلح روبرو شد که وارد منزل وی شدند  آنها  وی را به زور و به صورت وحشیانه ای از منزل خارج و به نقطه ی نامعلومی بردند. گمان می رود که این ماموران  وابسته  به  اطلاعات باشند و  وی را به  بازداشتگاه اطلاعات در شیراز که به پلاک 100 معروف می باشد منتقل کرده اند. این دستگیری بدون نشان دادن حکم جلب صورت گرفته است که کاملا غیرقانونی می باشد  و تا کنون  نیز خبری از وی در دست نمی باشد.لازم به ذکر است که دیروز نیز تعدادی مامور به منزل یونس میرحسینی یورش بردند و وسایل شخصی و کامپیوتر وی  به همراه جزوه های درسی اش را با خود بردند .

یونس میر حسینی سال گذشته نیز در جریان دستگیری گسترده دانشجویان در آذر ماه بازداشت  و سپس به 3 سال حبس تعلیقی محکوم شد که احتمال می رود حکم سنگین 3 سال زندان برای وی به اجرا گذاشته شود.

دیروز نیز اسماعیل جلیل وند از فعالین دانشجویی دانشگاه شیراز و مدیرمسول نشریه دانشجویی عصیان در منزلش دستگیر  و به بازداشتگاه اداره اطلاعات منتقل شد.

با دستگیری یونس میرحسینی تعداد دانشجویان بازداشتی دانشگاه شیراز طی 1 ماه گذشته به 14 نفر رسید و گمان می رود که پروژه سرکوب دانشجویان دانشگاه شیراز همچنان توسط نهاد های امنیتی دنبال می شود.

فشار ها بر دانشجویان دانشگاه شیراز در طی روزهای گذشته شدت یافته است انتظامات دانشگاه از ورود دانشجویانی که احکام انضباطی آنها تایید شده است  به دانشگاه جلوگیری می  کنند و حتی در یک مورد برای جلوگیری از ورود کاظم رضایی دانشجوی دانشگاه شیراز ،انتظامات دانشگاه شیراز به پلیس 110 متوسل شد.

 دیروز نیز تعداد زیادی  مامورین لباس شخصی در اطراف دانشگاه شیراز دیده شدند که اقدام به دریافت کارت شناسایی از دانشجویان و حتی عابرین غیر دانشجو می نمودند.

پیش بینی می شود با توجه به برخورد های گسترده توسط نهاد های بیرون و درون دانشگاه با دانشجویان،اوضاع در دانشگاه شیراز متشنج تر از روزهای گذشته باشد.

نوشته شده توسط معترض در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 |
ساعت ۹ صبح امروز ماموران اداره ی اطلاعات به منزل اسماعیل جلیلوند و یونس میرحسینی هجوم آورده وبا ضبط  وسایل و اموالی از جمله کتاب ،جزوه های درسی،کیس و.. اسماعیل جلیلوند یکی از فعالان سیاسی -اجتماعی دانشگاه شیراز را دستگیر نمودند . گفتنی است که یونس میر حسینی نیز هم اکنون به شدت تحت تعقیب ماموران امنیتی است .

همه ی این اتفاقات در حالی رخ می دهد که پس از سرکوب گسترده ی دانشجویان در ترم قبل،فضای دانشگاه به شدت ملتهب بوده و امکان هر گونه واکنش شدید از سوی دانشجویان وجوددارد. 

خبرهای احتمالی متعاقبا اعلام خواهد شد..

 

نوشته شده توسط معترض در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 |